خیمه جان میداد و  در رگهایش غیرت جان گرفت..

درد-مشکش را گرفت و راه نخلستان گرفت

مشت وا شد..

ابروی اب روی اب ریخت..

تا ابد در کام خشکش این عطش جریان گرفت..

دست های استوارش باد را گهواره بود..

لحظه ای افتاد دستش بر زمین توفان گرفت..

دست ها از نسل اقیانوس اما..رود..رود...

اب هم افتاد از چشم خدا باران گرفت..

مشک پشت پای زینب این مسافر اب ریخت..

لاجرم سر روی نیزه بر سرکش قرران گرفت...