پیشکش به دست های حضرت عباس..
خیمه جان میداد و در رگهایش غیرت جان گرفت..
درد-مشکش را گرفت و راه نخلستان گرفت
مشت وا شد..
ابروی اب روی اب ریخت..
تا ابد در کام خشکش این عطش جریان گرفت..
دست های استوارش باد را گهواره بود..
لحظه ای افتاد دستش بر زمین توفان گرفت..
دست ها از نسل اقیانوس اما..رود..رود...
اب هم افتاد از چشم خدا باران گرفت..
مشک پشت پای زینب این مسافر اب ریخت..
لاجرم سر روی نیزه بر سرکش قرران گرفت...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 14:49 توسط حامدصافی
|
حامد صافی زادروزم دوازدهمین روز بهاری سال 1364 کارشناسی زبان وادبیات عربی از دانشگاه شهید چمران اهواز و کارشناسی ارشدزبان وادبیات فارسی از دانشگاه قم ودانشجوی دکتری زبان وادبیات فارسی دانشگاه فردوسی این وبلاگ اولین جایی است برای انتشار دل سروده هایم