غزل عاشورایی
این هم نذر امسال من
در انتهای بیابان سراب افتاده
پرنده از عطش و التهاب افتاده
زمان فلج شده انگار،کند می گذرد
از اضطراب، زمین در شتاب افتاده
به جای شیر تب از سینه های مادر ریخت
که گاهواره ی کودک ز تاب افتاده
غم و حماسه اگر گوشه های یک پرده ست
نی ایستاده بخواند، رباب افتاده
شبیه آینه تکثیر می شود ساقی
سراسر بدنش عکس آب افتاده
پیاله چرخ زد و جام می ترک برداشت
و نقطه از سر مست شراب افتاده...
...سراب شد که دهان فرات از این باده
هنوز هم که هنوز است آب افتاده
قیامت است ، شب و روز می رسند به هم
که ماه در بغل آفتاب افتاده
به پاست خیمه ی اندوه تا به روز حساب
که روی خاک غمی بی حساب افتاده
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:9 توسط حامدصافی
|
حامد صافی زادروزم دوازدهمین روز بهاری سال 1364 کارشناسی زبان وادبیات عربی از دانشگاه شهید چمران اهواز و کارشناسی ارشدزبان وادبیات فارسی از دانشگاه قم ودانشجوی دکتری زبان وادبیات فارسی دانشگاه فردوسی این وبلاگ اولین جایی است برای انتشار دل سروده هایم