غزل عاشورایی

این هم نذر امسال من

در انتهای بیابان سراب افتاده

پرنده از عطش و التهاب افتاده


زمان فلج شده انگار،کند می گذرد

از اضطراب، زمین در شتاب افتاده


به جای شیر تب از سینه های مادر ریخت

که گاهواره ی کودک ز تاب افتاده


غم و حماسه اگر گوشه های یک پرده ست

نی ایستاده بخواند، رباب افتاده


شبیه آینه تکثیر می شود ساقی

سراسر بدنش عکس آب افتاده


پیاله چرخ زد و جام می ترک برداشت

و نقطه از سر مست شراب افتاده...

...سراب شد که دهان فرات از این باده

هنوز هم که هنوز است آب افتاده


قیامت است ، شب و روز می رسند به هم

که ماه در بغل آفتاب افتاده


به پاست خیمه ی اندوه  تا به روز حساب

که روی خاک غمی بی حساب افتاده

صدا و سیما باد کننده ی بی سوادهاست

هفته ی گذشته اصفهان بودم. کنگره شعر عاشورایی هفتاد و دو خط اشک. برگزار کننده ی این کنگره در بوق و کرنا کرده بودند که مجری برنامه دکترررررررررررررر اسماعیل آذر است. و این اسماعیل آذز همان مجری برنامه های مشاعره در تلوزیون است. خدا نصیبتان نکند در جلسه ای بنشینید که بلندگو و تیریبون در دست آدم بی سوادی باشد. جانم برایتان بگوید که آقای دکترررررررررر بین شعرخوانی شاعران، شروع می کردند به سخن گفتن که دقیقا شبیه به اظهار فضل بود. نخست فرمودند که نخستین مرثیه در مورد خاندان پیامبر متعلق است به هزار سال پیش است. کسایی مروزی که چهار بیت بیشتر از اشعارش باقی نمانده است. واااااااااااااااسفاااااااااااااا که این آقای دکترررررررررررررررررر نمی داند که بیش از اینها از کسایی شعر باقی مانده است.خلاصه ، شاعری شعری خواند که ابیاتی از شعر حافظ در آن گنجانده بود. اینجا بود که دکتررررررررررررررررر عرصه را برای جولان آماده دید. تیغ سخن از نیام برکشیدو گفت: شعر ایشون به عرصه ی بینامتنیت وارد شده است. در بینامتنیت ما پیش متنی داریم که موجب خلق یک بیش متن می شود. بعد هم تعریف نادرستی از اصطلاح transtextuality ارایه داد.من که کارد می زدی خونم در نمی آمد. چیزی نوشتم و از مسوولان برنامه خواستم تا به مجری بدهند که ندادند. منتظر ماندم تا برنامه تمام شد. سراغ دکترررررررررررررررررررر رفتم. و گفتم آقای دکتر تعریفی که شما از بینامتنیت دادید نادرست است. این تعریف متعلق است به اصطلاحhypertextualityیا همان فزون متنیت. دکتر برافروخته شدو گفت من ده سال است دارم این چیزها رو در دانشگاه تدریس می کنم.گفتم: پیشنهاد می کنم یک بار دیگر کتاب ژرار ژنت را بخوانید. برآشفت و محل را ترک کرد. و من دانستم که آنچه سبب شهرت او شده است نه علم اوست چونان دکتر شفیعی کدکنی و نه اخلاق او چونان که مرحوم دکتر قیصر امین پور. بلکه تنها و تنها پخش تصویر او از تلوزیون برایش شهرتی رقم زده است.و دانستم که از وظایف صدا و سیما شهرت دادن به آدمهایی است که بیچاره ها چیزی در مشت ندارند تا به وسیله آن معروف شوند.البته نه اینکه هرکه در تلوزیون می آید اینگونه است.شناخت آدمهایی که چیزی جز تصویرشان در تلوزیون ندارند کاری دشوار نیست. آنها بادکنک هایی هستند که بزرگندو زود به آسمان می روند اما با بوسه س یک سوزن به نابودی می روند.